فقط می نویسم تولدت مبارک....این روزها پر از حسرت و تنهایی پشت سر هم میگذرن..از اولین روزی که شروع به نوشتنن کردم16 سال میگذره ...یادمه اون موقع پر از شور و انرژی و انگیزه بودم ...پر از زندگی .... پر از امید به آینده ... پر از ترس از آینده....این روزها پرم از خستگی ...هم روحم خسته است هم جسمم... خسته تر ازآنم که بگویم به چه علت...پر از نامیدی.....پر از حسرت...پر از آرزوهایی که به واقعیت تبدیل نشدن ....پر از حسرتم ....حسرت به خاطر دویدن ها و نرسیدن ها ....حسرت به خاطر اینکه آرزوهای من واقعیت زندگی دیگران شد...پر از آرزوی مرگم...پر از ترسم ....ترس از آینده ....تنها وجه مشترک من امروز و من 16سال پپیش همین ترس از آینده است ....خلوت تنهایی من تولدت مبارک ...تو تنها 19سال از من کوچکتری ...اما فقط و فقط تا زمانی که من زنده باشم تو هم زنده ای...آرزو کن برایم در روز تولدت که این زندگی حسرت بار زودتر به پایان برسد... نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۱ساعت
19:45 توسط شقایق| |
برچسب:
نویسنده: رها شمس
تاريخ: يکشنبه
6 فروردين
1402 ساعت: 19:51